تبليغاتX
من و چین

من و چین

رسد تا به هندوستان طوطی دل / به جز چین زلف تو راهی ندارد

 

خداحافظ ای آفتاب های خنده رو

خداحافظ ،یک جزیره سکوت

موج های ناآرام  خواب آلود

خداحافظ ، باران های بی اختیار

خدا حافظ ای روزهای سلیمانی ام

خدا حافظ ای تا همیشه ماندگار

خداحافظ ای خنده های غریبه ولی آشنا

خداحافظ ای نغمه های پرستنده و بی جواب

خدا حافظ ای گریه های ناتمام

خدا حافظ ای بازگشت ... ای تولد مرگ

خداحافظ ای دوستی با زمین

خداحافظ پروازهای تا زمین

خداحافظ ای شوق دیدار

خداحافظ ای حسرت سرد جدایی

خداحافظ ای وصل با دوری

خداحافظ ای جنگل حرف های نگاه

خداحافظ ای خداحافظی های بی تو ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:58 توسط نسرین |


 

سلام

امروز همسایه های خوبم به همراهی هاجر و دوستان دیگر برایم میهمانی خداحافظی

گرفتند .

حس تلخی داشتم . نه دلبستگی بود نه دل بریدن .

انگار این خانه را با خانه ای دیگر عوض می کنم . همین .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:35 توسط نسرین |


 

حرفی نیست

خیالی نیست

شوقی نیست

حتی مجالی برای پرواز هم ... نه !

 

 

 

امروز از قشنگ ترین تعطیلات رسمی چینی ها بود

علت این تعطیلی داستانی است هزار ساله که در اولین فرصت بعد از ترجمه آن را در همین

وب می گذارم اما فقط بگویم که امروز را برای نویسنده ای تعطیل کرده اند که صد ها سال پیش

پس از به نتیجه نرسیدن حق خواهی اش خود را در دریاچه ای غرق می کند و مردم برای

آن که پیکر نویسنده و وزیر محبوبشان طعمه ماهی ها نشود . نوعی غذا  شبیه دلمه ما

هر روز به آب می انداخته اند که ماهی ها آن ها را بخورند و به جسم نویسنده اشان

آسیبی نزنند...

 

امروز از چند دوست قران خوان من فقط هاجر آمده بود . لیلا به مالزی رفته و آرای هم

سخت مریض است و سرما خورده .

هاجر هم دیر آمد نزدیک ده شب . گفت می دانم خیلی دیر شده فقط برای ادای احترام

آمدم ، من هم به شدت خسته بودم خیلی خسته اما حس کردم دوست دارد بماند

گفتم بنشین که خوش نشسته ای در جان ما ( پدرم در می آید تا این جمله ها را به انگلیسی

برایش بر می گردانم ) .

گفت فاطمه میشه حالا که امشب کسی نیامده برایم دعای کمیل بخوانی ... من و حنجره خسته و

بیمار ... اما با جان و دل پذیرفتم . وقت خواندن دعا تمام مدت می گریستیم ... هر دو .

به او میان گریه ها گفتم حالا اگه من گریه کنم حرفی نیست هم معنی اش را می فهمم هم

دعای کمیل را بسیار دوست دارم تو چرا اااااااااااا

گفت من یک سال است که پنج شنبه ها دعای کمیل را به زبان روسی می خوانم و گریه می کنم

...

بعد از دعا از مکنونات قلبی اش گفت و گریه کرد ، گفت و گریه کرد . گفت فاطمه حرف های مرا

هیچ کسی جز خدا نمی داند تو از خودم به من نزدیک تری

خندیدم و گفتم به حول لله

او هم منظورم را گرفت و خندید...

تو چی به من نمی خندی که این جا این گوشه دنج و تنهایی رنگی رنگی شده ام محرم راز

دخترکی معصوم و بی پناه ... بخند بخند که خنده ات شکوفه زار می کند باغم را ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:23 توسط نسرین |


 

سلام

سلام صفحه جان

سلام خواننده دوست داشتنی این صفحه مظلوم و مستور

ببخش اینقدر گرفتارم که فرصت نمی کنم به تو برسم به دست های مهربانت که در تمام این سال های

دلتنگی هماره با من مهربان بودند

در تمام این سال ها که من به دنبال خودم می گشتم حالا هم که ...

که من حل شدم با تمام دنیایم .

.

.

.

حرفام رو این شکلی می نویسم تا اگه روزی زنده ماندم و خواستم مرورشان کنم و بهشان

بپردازم شاید حافظه علیلم یاری کند و بهتر تر بنویسمشان

۱: دیروز یکی از شاگردانم برای معلمش هدیه آورده بود (یک بسته شکلات معروف کشورش را )

گفت : دیس ایز فور مای تیچر و در آغوشم گرفت و بوسید و در گوشم زمزمه کرد دوستت دارم

دوستت دارم.

۲: بیست و پنجم اردیبهشت تولد زهرا خانم ما بود و به همین سادگی رفت توی یازده سالگی

اومدم براش یه تولد کوچولوی دوستانه بگیرم چون بدجنس خانوم پیش از این که به من بگه

هاجر و لیلا رو برای تولدش گفته بود

اونقدر بگم که اون تولد کوچولو تبدیل شد به یک میهمانی با شکوه با میهمان کردن همه دوستانمان

که به پیشنهاد هاجر در منزل بزرگ و زیبای آن ها برگزار شد.

آن ها هم برایش سنگ تمام گذاشتند.

غذا هم خورش اسفناج بود و مرغ سوخاری و آش رشته و نان مخصوص نسرین که این جا ا ز سر نیاز

بچه ها یاد گرفته ام و یهویی خیلی طرفدار پیدا کرد...

۳: به خدا وقت ندارم بقیه اش باشه برای بعد

 

پی نوشت : محبوبه خانم شیطون دوست داشتنی من که دلم برات یه ذره شده قد سوراخ سوزن

مروارید بافی ... بد جنس جان من و دنیامون کلا به هم ریختیم ... این جا دیگه از اون خواسته ها

خبری نیست عوضش دلمشغولی های دیگه پیدا کردم که خیلی هم به نفع آقای همسر و آقا داداش

گرامی و نازنین جناب عالی نیست

دوستت دارم و دیدار دوباره ات رو آرزو می کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:49 توسط نسرین |


 

سلام

به تاریخ آخرین نوشته این صفحه که نگاه می کنم می بینم چقدر دور شده ام از من که در

چین زندگی می کند.

این روزها ، این هفته های پایانی انگار پایان تمام سرنوشت من است انگار رستاخیز و

معادی است که باید پاسخگوی رفتارهای پیش ازینم باشم.

چقدر حرف برای گفته شدن هست و چقدر فرصت اندکی باقی است برای جاودانگی

این کلمات .

ذهنم آشفته است و تنم ویران و رو به سقوط. تنم در وطن هم لبه پرتگاه بوده است.

.

.

.

ماجراهای قشنگی بر نگارنده این صفحه رفته است

اولا من یک هفته مرده بودم بی که بخواهم کسی را بیاشوبم خوابی ابدی با اندک تصرفی در

مرگ . لذت بخش و بی بدیل. چیست این همه هراس و واهمه بی دلیل.

دوم این که خرید در این روزهای پایانی شیرینی خاص خودش را دارد . این چینی های بدجنس و

خوش قلب و متقلب و شیرین اینقدر در فروش نجیب و دوست داشتنی اند که خرید رفتن یعنی

تفریح کردن ( من از خودم خسته که می شوم نمی روم جایی و خودم را گم و گور کنم می روم

خرید ) . یکی دو روز پیش به جزیره مجاور و زیبای گولانیو رفتم برای خرید مروارید.

آن قدر قیمت ها متفاوت و عجیب غریب بود که یک صبح تا شام ما را سرگرم کرد و البته جیبمان را

خالی.

به مغازه ای رفتیم که صاحبش دوست هاجر بود یعنی خودش را هی دوست او معرفی می کرد

یک جا تمام مروارید هامان را از او خرید کردیم بی برو برگرد.

روز بعد تعدادی از گردنبند ها را دوست نداشتم و هاجر را مجبور کردم به رفتن و عوض کردن آن ها.

هاجر با تردید آمد. ودیدا هم .

آن دختر نازنین که هی خودش را دوست هاجر معرفی می کرد با خوشرویی گردنبندها را عوض کرد

و ما مثل بچه های شاد و بازیگوش بازگشتیم من اینقدر خرید کرده بودم که بعدتر دانستم

یک گردنبند از صاحب مغازه کم گرفته ام. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را...

گفتم بی خیالش شوم با این که گران خریده بودمش اما زهرا گفت من حاضرم با تو بیایم و

شهادت بدهم که تو از راستگویانی ... این حرفش مرا شرمنده کرد و ما بی که به کسی خبر بدهیم

دوباره سوار کشتی شدیم و به آن جزیره رفتیم ( همین رفتنش همه عشق من بود ).

دخترم برای آن خانم جوان نازنین توضیح داد ماجرا را و آن خانم بزرگوار چینی در نهایت ادب گفت که

من مادرت را بسیار قبول دارم حتما راست می گوید. همه مسلمان ها همین طوری اند ؟

بعد هم رفت و تعدادی از گردنبند های خوبش را آورد تا من انتخاب کنم در نهایت شگفتی وناباوریم.

راستش من رفتم اما فقط می خواستم به دخترم حد گرفتن حق و راستگویی را بیاموزم نتیجه اش

برایم مهم نبود اما انصافا عجب شیرین بود آخر این حکایت ...

سوم این که در این روزهای سرانجام، سه دخترک نازنین هر غروب به خانه ام می آیند تا قرآن

بیاموزند . فکرش را بکن دو دختر قزاق و هاجر . هیچی هم از قرآن نمی دانند و حتی نماز را هم

نمی دانند چیست به جز هاجر که بعد از شیعه شدنش نماز هم می خواند

وقتم بسیار کم است و البته بسیار گرفتارم اما نمی دانی چه لذتی دارد آموختن . آن هم کتاب

شریفی مثل قرآن . البته من معلمی کردن را خیلی نمی دانم اما زهرا و مهدی مرا به این

کار سخت اما بزرگ مجبور کردند. حالا هم که این سه دخترکم.

خلاصه در چین خانم جلسه ای هم شدیم ...

 

نسرین نوشت 1: صفای نازنینم ببخش که حرف های خوبت در این مدت بی پاسخ ماند و روز

بزرگت را تبریک نگفتم آن روزها عجیب نبودم من

ببخش عزیزم . قول می دهم جبران کنم

2: جناب آقای ... ایمیل عزیزتان را دریافت کردم بی نهایت سپاسگزارم در پاسخ حرف هایی

نوشتم لطفا در صورت دریافت بنده را هم مطلع بفرمایید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:52 توسط نسرین |


 

باران ...

باران ...

باران های شیامن که مرا عاقبت دوباره آفریدند این بار از جنس خودشان ...

باران های عجیب و پر هیاهوی این جزیره زیبا که سکوت روحم را شکستند تا برای

رقص های محلی اشان خانه ای داشته باشند . خانقاهی در متروکه های روح من...

خودشان می خواهند با من باشند . خودشان ...

در تدارک بازگشتم . دعا کن عقب عقب نروم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 18:18 توسط نسرین |


 

سلام

امروز ششم آوریل است و یکی از روزهای تعطیل رسمی چینی ها

مردم چین به مناسبت های مختلف جشن ها و تعطیلی های زیادی دارند

مردم شادی که دنبال بهانه می گردند برای دور هم بودن.

امروز هم روز مردگان است و مردم در این روز به اموات خود سرکشی می کنند و خاطره

با آن ها بودن را کنار یکدیگر تجدید می کنند

دیروز دانشجویان با هم قرار گذاشته بودند به کوه های اطراف شیامن بروند چون خاکستر

مرده هاشان را در این کوه ها دفن کرده اند .

مردم با لباس های شاد و رنگی با هم به گورستان ها می روند مثل یک پیک نیک خوشایند ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:27 توسط نسرین |


 

سلام

این روزها که بهار خودش را رسانده پشت کوچه های زندگی بچه ها بد جوری بهانه می گیرند

برای بازگشت . برای غرق شدن در شادی هایی که انگاری این کوچولوها بیشتر می شناسندش

بیشتر دوستش دارند.

خلاصه ما هم برای کوتاه کردن غائله مجبور شدیم سر هر کدام را طوری گرم کنیم تا فیل از راه

هندوستان برگردد

مهدی را چند روزی است که گذاشته ام کلاس تکواندو و خودش داستان مفصل و خنده داری ست

حضور در این کلاس ها و ارتباط گرفتنش با دنیایی که بیگانه است و ناآشنا و دوست داشتنی اما.

امروز به او لباس مخصوص دادند با کمربند سفید . برایش دست زدند و جلویش تا کمر به نشانه

احترام خم شدند مهدی هم متقابلا همین کار را کرد . امروز حین انجام تمرین مهدی حریفش را

زمین زد و اون طفل معصوم هم دستش در رفت به همین راحتی و نمی دانی من چه حالی شدم

تا اون بچه کمی دردش آروم شد

به مهدی می گم این چه کاری بود کردی

میگه مبارزه است دیگه.ولی من بی تقصیرم خودش بد جوری روی دستش آمد زمین

( هنوز دو روز نرفته کارشناس هم شده ضمنا )

در کلاس با این که فقط مهدی و ابواب و فیصل دو بچه سودانی خارجی هستند و بقیه چینی و

در سنین مختلف اما انگار همه از یک خانواده اند چون خیلی خوب هوای هم را دارند و به هم

کمک می کنند ... باز هم از این کلاس خواهم نوشت

سال نو مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:8 توسط نسرین |


 

این پنجمین روز متوالی باران است که در راه رسیدن به دریاهاست

اما نمی دانم چرا این روزها کمتر دوستش دارم

دیروز را برای اولین بار در تاریخ زندگی ام با باران زیر چتر خود را از او دور کردم

گرچه میانه راه دلم نیامد و آشتی کردبم ...

این روزها باران مرا به لب های تشنه سر زمینم نزدیک تر کرده است ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:16 توسط نسرین


 

امروز ِ خوبی بود .

هاجر و زهرا که دختری اندونزیایی است و سنی است و من دوستش دارم برای شام

آمدند خانه ما . ساعت شش که آمدند  من شامم را حاضر کرده بودم و میز را آماده

در سکوت مطلق پر از صدا.

جایت خالی برایشان خورش فسنجان درست کرده بودم با جوجه کباب و کتلت معروفمان ،

دوست داشتم غذای ایرانی بخورند .

خیلی دوست داشتند دست پختم رو  قرار شد به زودی من مواد این غذاها رو آماده کنم

تا بیایند و یاد بگیرند .

جالبه که برات بگم خیلی علاقه مند شده اند که به ایران بیایند و همان جا ازدواج کنند

زهرا و مهدی وقتی دیدند من خیلی نمی توانم به دلایلی هم صحبتشون باشم مثل دوتا

کبوتر قشنگ دور مهمان ها می گشتند و برایشان فیلم بازی می کردند و همچنین فیلم هایی

که از ایران با خودشان آورده بودند می گذاشتند و به معرفی خاله خوار زاده هاشان وقت را به خیر

می گذراندند ...

من چند تا از ترانه ها و آهنگ هایمان با صدای افتخاری و اصفهانی و در آخر هم آن جیپسی کینگ

معروف را که هاجر و زهرا همه اشان را دوست داشند و خواستند که بفرستم به میلشان ...

هی هی جوانی کجایی که یادت به خیر !!!( کدام آهنگ ، کدام نوا )

زهرا از اندونزی روسری ها و چادر نماز خیلی خیلی قشنگی برای زهرا خانم ما آورده بود همراه

یک عروسک که ظاهرا بدل باربی است در کشورشان اما با حجاب اسلامی ...

امروز را دوست داشتم چون هر چه دیدم خنده بود و شیطنت و شادی...

راستی قرار شد من مقداری زعفران بدهم به " اخلاص " خانم عراقی همسایه  . این طور که هاجر

می گفت با این زعفران می خواهد دعای مخصوصی بنویسد برای این که بخت خودش و هاجر

و زهرا باز شود ... وقتی متوجه شدم که زعفران را برای چه می خواهند از خنده گریه ام گرفت

اخلاص خانوم چهل ساله است زهرا بیست و هشت ساله و هاجر بیست و پنج سال دارد ....

...............................

... صفحه جان ببخش که این همه بی حوصله نوشته امت . اگر نبود حافظه خرابم

این روزها هرگز دست به قلم نمی شدم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:43 توسط نسرین |


 

سلام

زمستان که می شود شیامن لباس های بهاره اش را از ته چمدان سپیدش در می آورد

و با اتوی بخار مِه ، چروک هایش را می گیرد و  منتظر می شود ... اما دل در تب و تاب کودکش

طاقت  نمی آورد و برای امتحان هم که شده هی آن ها را می پوشد ... درست مثل دختر زیبای من

که وقتی برایش لباس تازه ای می خرم دلش می خواهد در هوای دلپذیرش نفس

بکشد .

هوای این روزها اینقدر متغیر و متفاوت است که آدم از این همه نوسان و دمدمی مزاج بودن

آسمان خنده اش می گیرد .

دو روز گذشته را آسمان با دل من راه می آمد یعنی  باران ... باران ... باران و

مردم  پوشیده در پالتوهای ضخیم و تیره مثل پرنده های خیس سرماخورده ...

اما امروز چنان آفتاب گرمی دارد که  دانشجوها با لباس آستین کوتاه به دانشگاه می آیند انگار

به تفریح و پیک نیک آمده اند . شاد و روشن و خندان .

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:6 توسط نسرین |


 

داشتم غذا درست می کردم که چند تا جمله رسید به بندر ذهنم .

به مهدی گفتم : مامانی بدو بدو دفترمو بیار .

اونم در حالی که دستپاچه شده بود و این طرف و اون طرف می رفت غر می زد و می گفت :

همه ما آینده درخشانی داریم ؛ من که از حالا تو کار کامپیوترم ، زهرا هم که می خواد

فیزیک دان بشه ، بابا هم که برای خودش کسیه

اما از همه علاف تر و بد بخت تر تویی ، آخه شاعری هم شد کار

شاعری هم شد شغل .

قید بارگیری اون چند تا جمله  رو زدم و باهاش وارد بحث شدم

گفتم : نخیر شاعری که شغل نیست . هنره ، عشقه .

گفت : بپا اینقد گریه می کنی مثه ژلیخا چشات کور نشه ... اوه .

منم خندیدم

دوباره گفت : ضمنا فکر نکنی من حواسم نیست ها . قبلن ها وقتی شعرات رو بلند بلند

از توی وبلاگت برای خودت می خوندی شعرات خیلی قشنگ بودند ما به عروسکامون

( یعنی چیزی حدود بیست عروسک دست گردان پولیشی ) یاد می دادیم اونا رو بخونن

اما حالا عروسکامون از تو بهتر شعر می گن ... چته ؟ هان !!!

منم فقط این طوری نگاهش کردم

 یادم افتاد الان اگه صبا این جا بود می گفت : مهدی شرّه پسره

نسرینه دیگه ، این حرفا ازش بعید نیست ... !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : صفا یه وقت نگی من عکس یادم رفت ها به جان خودم بلد نشدم چی گفتی

یه دوست خوب دیگه هم توضیحاتی نوشت اما باز هم ...

راستش مشکل اینه : وقتی عکس کوچک شد در صفحه " پینت " آدرسش را از کجا بیاورم

و بقیه ماجرا ها ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:53 توسط نسرین |


 

دیگر نه آرامش اندوهگین ساحل دلم را به خود  می کشد

و نه قایم با شک خورشید با شاخه های زمین

مرگ گلوی هفته ها و ماه هایم را می فشارد و مرا به دروازه نرسیدن های ابدی

نزدیک تر می کند .

خیال کدام پلنگ دلم را پنجه می کشد ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:9 توسط نسرین |


 

دیروز هاجر آمده بود خانه امان . خوب بود و سر حال . اما هنوز مشکل کارش و ماندگاری اش

در چین حل نشده . تصمیم گرفته برای فوق درس بخواند تا بیشتر در چین بماند .

پرسیدم چرا این همه اصرار داری بمانی در حالی که تو مسلط به چند زبانی و به راحتی

می توانی در کشورت شغل مناسبی پیدا کنی . ( هاجر قرقیزی است ) از مشکلات کشورش

و دولت نا خدمت گزارش خیلی گفت  از فقر و کوچک بودن کشورش هم .

می گفت در شهر من همه با هم فامیلند ( قرقیزستان کشور کوچکی است با ۵ میلیون نفر ) .

...

قرار بود برای زهرا بروم کفش بخرم به هاجر هم پیشنهاد دادم که بیاید و او قبول کرد ...

وقت آزادی دارد این روزها .

جایت خیلی خالی بود خیلی خوش گذشت

در خیابان "جون شنگ لو " یک غذا خوری  دیدیم شبیه این غذا خوری های سیار

سیب زمینی پخته را تفت می داد با نمک و فلفل و زیره ما هم سرمان را انداختیم پایین و

دو بسته خریدیم یکی برای زهرا و یکی برای هاجر و او آن قدر خوشش آمد که دوباره مجبور شدم

میهمانش کنم  . شب خوبی بود قرار روز شنبه را گذاشتیم برای سفر به یکی از شهرهای

نزدیک شیامن . ظاهرا یکی  از ده شهر بزرگ نمایشگاه لباس است در چین که البته الان 

فروشگاه هایش تعطیلند تا اردیبهشت اما فکر کنم به دیدنش بی ارزد ... مگه نه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:14 توسط نسرین |


 

سلام

دیروز که می خواستم برم زهرا رو از مدرسه بیارم به خانم  عراقی همسایه برخوردم

یادته که !

فکر کنم تو حافظه این دفتر چیزهایی ار او نوشته ام.

نوشته ام که بار اول وقتی منو در سوپر مارکت دید با نیش باز جلو آمد و حالم رو پرسید

از حجابم خیلی خوشش آمد و اظهار کرد خوشامدش رو اما وقتی فهمید کجایی ام

سگرمه هاشو کشید تو همو گفت : سی یو و رفت ( انگار دو قورت و نیمش هنوز باقی بود

سر اون جنگ لعنتی ) .

اما بعد ها رابطه اش با من بهتر شد جالبه بگم که هر موقع ازش پیش آقای همسر گله می کردم

که این خانوم عراقیه چرا تا منو می بینه فکر می کنه خانوم مدیره و باید اصولی برخورد کنه با

کارمنداش ، او هم می خندید و می گفت عجیبه با من که همیشه خوبه و خوش و بش می کنه !!!

ماه مبارک امسال وقتی در به در تو راه روهای مسلمان نوبر این خوابگاه دنبال مفاتیح می گشت

آخرش مجبور شد در خانه ما رو هم بزنه و من مفاتیح خودم رو بهش هدیه کردم ... از اون روز با منم

خیلی خوب شد گرچه که راستش ما خیلی هم علاقه ای به گفتگوی تمدن ها نداشتیم با او .

دیروز مسیر نسبتا طولانی مدرسه زهرا رو با او بودم . داشت می رفت سوپرمارکت ماهی بخره .

گفت این جا خیلی گرانیه .. من با تعجب گفتم اما مواد غذایی در چین ارزانه .

گفت : لا لا . سمک وری اکسپنسیو ( نصف عربی نصف فارسی تازه تاییداش رو هم به چینی

می گفت . هی لابه لای حرفاش می گفت می یوو )

گفتم ماهی در کشور من خیلی گرانه و به نظرم این جا خیلی ارزانه

گفت کشور تو که قیمت ها وحشتناکه ... همه چیز خیلی خیلی گرانه

تابستان که من ایران بودم مردم همه ناراضی بودندو همه دولت رو مقصر می دونستند

همه از وضعیت فعلی ناراضی بودند و از گرانی می نالیدند .......................

راستش کفرم از حرفاش درآمده بود اما خندیدم و گفتم : یعنی همه ایرانی ها عربی و انگلیسی رو

فوت آبند یا تو باهاشون فارسی حرف زدی ؟؟؟ همه یعنی چند نفر ؟؟؟

یک کم جا خورد گفت خب من با خیلی ها حرف زدم مردم تو خوب هم زبان می دونند

گفتم اون که بله اما اگه گله کرده اند می خواستن باهاتون شوخی کنند والا اووووووووووووووووه

مردم ایران وری ریچند و اصلا گرانی رو نمی دونند چی هست !!!

گفت لا لا

گفتم وری نعم نعم

خلاصه رسیدیم به دو راهی و از هم جدا شدیم

حالا همه حرف من اینه  .... قدیم تر ها می گفتند تو خودمون خودمون رو می کشیم بیرون مردم رو.

می گفتند آدم سفره دلش رو پیش غریبه باز نمی کنه

جان من دشمن شادی راه نیندازیم و بگذاریم دردمون تو دل خودمون بمونه

نمی دونید این زن عراقی با چه کیفی داشت از کشورش که ما می دونیم چه مشکلاتی بیخ

خرشون رو گرفته حرف می زد و از کشور من بد می گفت ...........

مام که وطن پرست ... دیروزمون حسابی خراب شد خدا به خیر کنه امروز و فردامون رو .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:9 توسط نسرین |


 

شیامن این روزها ، نه ! این ماه های آخر به طرز غم انگیزی زیباست.

مثل مادری که سال هاست به انتظار فرزندش این چند ماه آخر را بی صبرانه به خودش

می پردازد.

من و چین  ؛ من و شیامن ، من و تنهایی ، من و تو ، نه اصلا همه اش تو .

کشاندی مرا آن قدر که کش آمد استخوان صبوری ام .

خواستم تو مال من باشی ، نه! همه من از آن تو باشد . همه این من های بی هویت و

بی مشخصات و ثبت نشده .............

آی آی آی ... شیامن شد خانه ابدی عشق های تلخ من .

نمی دانم حالا که می خواهم باز گردم تو با من میایی یا نه

اما این من رسوای گمراه می خواهد تا پایان جهان هم خانه تو باشد

به هم قول دادیم شب هامان را به  دست هامان گره بزنیم تا گم نشوند و چشم هامان را

با اشک به هم بچسبانیم  ...

چقدر از تو گفتن حالم را خوب می کند از تو که معلوم نیست کی هستی و کجایی

 از تو  که چشمانت را در شهر به جرم زیبایی گردانده اند و دست هایت که چقدر آوارگی ها را

ممهور کرده به بوسیدن .

نمی دانم حال دلم خوب نیست یا هوای اطراف تو.

اما حنجره این کلمات که بدون خس خس هوای پاک شیامن را نفس می کشند

مدیون عاشقانه های تو با هر کسی است که شکل من است .

نگو نمی دانی ! همه بی خبری ات از ذات خاکستری  ققنوسی نازا است که هر چه

پر پر می زند بستر آتش نمی شود رختخواب نقاهت بعد از تولدش .

از من نخواه که دوباره بمیرم

این نفس نفس زدن های بیهوده مرا می کشند بی که رازهایم را از مرگ گفته باشم

این روزها تو را در شیامن می گردم در این شهر عاشق پیشه که تاج دریا روی سرش دارد .

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط نسرین |


 

صفا  خانوم جونم می خوام به خاطر تو

در من و چین عکس بگذارم اما بلد نیستم حجم عکس ها رو

کم کنم .

حالا خوب و آروم و شمرده برام توضیح بده ...

فدای تو

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:38 توسط نسرین |


 

سلام

مهدی این روزها خیلی در پی کشف رابطه هاست .

امروز آمد و با آب و تاب به من گفت : من بالاخره فهمیدم شوهر زهرا کیه من میشه

گفتم کی ؟

گفت : خوار شوهرم ....................................

راستی صفای عزیزم

چت کردن با خانم معلمی چون تو که رفت جزء آرزوهای درازمدت ما. پس همین جا می نویسم

... صفاااااااااااااااا مهدی زیر بار نوشتن نمیره . وقتی هم میره اول از روی نعش من رد میشه

اینقدر که بد بخط می نویسه و منو اذیت می کنه  پسر تو چی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:11 توسط نسرین |


 

سلام

امروز روز اول عید چینی ها بود . ( شین نی ان کو آیله = سال نو مبارک ) این جمله ایست

که این روزها همه چینی ها از آن استفاده می کنند.

عادات و آداب سال نوی چینی ها تقریبا شبیه عادت های ما ایرانی هاست .

البته مراسم ما جدی تر و مدرن تر و قشنگ تره .

این ها هم مثل ما از چندی قبل خانه تکانی می کنند و مثل ما خرید عید می کنند

، لباس ها ی خوب می پوشند و روز اول عید با آن ها به خانه بزرگ تر ها و یک دیگر می روند

( شلوغی این روزها واقعا غیر قابل تحمل است ) .

جالبه بدونی چینی ها هم مثل ما آجیل عید دارند البته با طعم های چینی پسند یعنی تخمه

کدو با طعم چای و پسته با طعم بادمجان و بادام هندی با مزه خیار شور حالاااااااااااا ...

چینی ها وسایل تزئینی قشنگی هم دارند برای خانه آرایی و درست کردن سر در خانه که

رنگ همه این تزئینات و وسایل قرمز است مثل رنگ پرچمشان ، مثل لباس سنتی عروس خانم ها

در قدیم ( یادم افتاد الان شیک شده اند و لباس عروسی اشان غربی ست مثل ما ) .

امروز رفته بودم خیابان گردی : صف های شلوغ اتوبوس و لباس های زمستانی زیبا و بینی های

سرخ بچه چشم بادومی ها ، مغازه ها هم تقریبا تعطیل بود به جز سوپر مارکت های بزرگ و

خارجی شهر .

ابتدای سال نو هم با توپ و تشر آغاز می شود . البته ظاهرا چینی ها با صدای توپ و خمپاره

می خواهند غول بدی و فقر را از شهر دور کنند . دوستی می گفت در بی جین (پکن ) تا نیمه

های شب غول زدایی از شهر انجام می شود .

چینی ها کیکی دارند به نام کیک سال نو که مخصوص ابتدای سال است . سفید و گرد و شیرین

که در ضیافت های عمومی و خصوصی اشان از آن برای پذیرایی استفاده می کنند .

دیروز در ابتدای صبح چند تا از خدمتکاران خوابگاه در اتاق ها را می زدند و در حالی که عید را

تبریک می گفتند یک ظرف میوه هم به دانشجوها می دادند که خب به نظرم عادت قشنگی است

در دو سه سال گذشته هم این عادات پسندیده بود ...

یکی از خرید های عمده چینی ها برای شب سال نو خرید ( پی جی اُ = آب جو ) است

که بد مستی های آخر شبشان واقعا منفور و غیر قابل تحمل است .

دیشب نزدیکی های سه و نیم شب کسی در خانه ما را کوبید . زدن در همان و ریختن قلب ما

همان . خیلی خیلی ترسیدیم . کمی سکوت کردیم تا بی خیال شود اما باز تکرار شد .

آقای همسر از چشمی نگاه کرد و زنگی مستی را دید که تلو تلو خوران در خانه ها را می زند تا داخل

شود و وقتی کسی در را به رویش باز نکرد  سر و صدا راه انداخت و ...

و خیلی صحنه غم انگیزی بود برای یک آدم که خدا بهش عقل داده ... بگذریم .

خب باز هم بگم ... یا بس است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : تقدیم به درخواست صفای عزیزم

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:17 توسط نسرین |


 

درس ... مهدی ... زهرا

آب ... بابا ... مامان

دلتنگی ... بی خیالی ... انتظار

چین ... شیامن ... زیبایی

فردا ... امروز ... دیروز

من ... ما ... تو ... او

صدا ... سکوت ... آواز

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:11 توسط نسرین |